راستی فردا تولد است
بچه رو بغل کرد و خوا باند؛ سعی کرد با فشار دادن سینه در مکیدن شیر کمکش کنه ؛ اما شیری نمی اومد و بچه رو خسته تر می کرد . موهای لخت قهوای؛ طلایی پسرش از روی زانوش به طرف پایین آویزان شده بود کودک درحالی که به زور می خواست مقداری از گرسنه گیش رو کم کنه به چشمهای مادرش خیره شده بود .و با دستانش بازی می کرد. مادر عاجزانه به دنبال نگاه رضایت بخش کودک بود؛ دلش می خواست یکدفعه شیرش زیادشه و بچه سیر سیر بشه . صدای ناله شوهرش از آن طرف اتاق آمد . بچه رو نشاند و به طرف شوهرش رفت ؛نگاهی به صورتش انداخت رنگش زرد تر شده بود و از دست زن هیچ کاری بر نمی اومد.دو روز بود که هیچ چیز نداشتند تا بخورند.زن به کنار پنجره رفت انگار می خواست با هوای تازه راه گرفته گلوش رو؛وا کنه از پنجره نگاهی به بیرون کرد پسرکش به پایش تکیه داد و سرش را بالاگرفت زن در چشمانش قهوه ایش خیره شد ناگهان مثل یک جرقه فکری به ذهنش رسید یادش امد راستی فردا نیمه شعبانه و تولد است. وامروز همه شهر شیرین و شکلات بخش می کنند .دولا شد بچه رو بغل کرد ودوتا بوس آبدار از صورتش گرفت و با خوشحالی به طرف کمد لباسهاش رفت ؛بهترین لباس کودک وخودش رو دراورد. دست و صورت کودک رو شست ؛ لباسها رو تنش کرد خودشم حاضر شد چادرش رو که سرش کرد سر از پا نمی شناخت؛ چشمش به پوشه مدارکش افتادکه هرروز برای پیدا کردن کار دستش می گرفت و به این ور واون ور می رفت لحظه ای دلش گرفت اما کار مهمتری داشت بچه اش گرسنه بود؛ چادرش رو سرش کرد و بچه رو بغل کرد و قدمهاش رو سریعتر برداشت می خواست زودتر به خیابان اصلی برسه چند بار تو طول راه کودک رو پایین گذاشت وخستگی در کرد و قتی به خیابان اصلی رسید ؛ازخوشحالی زرق برق خیابان به نظرش پر رنگ تر می رسید همه جا با نوارهای پرچم و کاغذهای رنگی تزئین شده بود ؛طاق نصرتها ومیزهای شربت و شیرینی همه جا به چشم می خورد. مردم با خوشحالی این ور واون می رفتند وبا هم میخندیدند؛ صداهایشان باصدای شاد مولود خوانان که پخش می شددرهم پیچیده بود و حس شادی را در فضای شهر پر می کرد ؛ مثل احساس خوب تمام شدن گرسنگی که به زن دست داده بود. با دیدن سینی های شیرینی دلش غش رفت. دوست داشت بره جلو و مشت کنه از شیرینی ها بخوره ؛جای دو روز گرسنگی ولی روش نمی شد؛ جلو بره؛ آخه جلو میزا اکثرا جوونا ایستاده بودند . از یک میز دوتا لیوان شربت گرفت.یکیشرو که خودش خورد ؛ دلش حال اومد؛ چشمش روشن شد دنبال جایی می گشت که شیر باشه و شلو غ نباشه ؛ سمت چپ خیابون پیر مرد ساندویجی فقط شیرینی گذاشته بود و دور وبرش هم خلوت بود. به اون طرف خیابان رفت بچه روپایین گذاشت دست دراز کردو ازتو ظرف دو تا شیرینی گرفت یکیش روداد بهش؛ بچه با ولع شروع به خوردن کرد زن بغلش گرفت و به طرف بالای خیابان رفتند. زن شیرینی خودش رو هم بهش داد و بیست قدمی که رفتند؛ شیرینی دوم هم تمام شدو کودک هنوز گرسنه بود؛ زن خجالت میکشید که دوباره برگرده و شیرینی بگیره از طرفی طاقت بی قراری بچه رو هم که می دونست گرسنه است نداشت بلاخره حس مادرانه بر غرور او غالب شد و دوباره از بالا به طرف نذری ساندویج فروش برگشت با حیا به طرف ظرف شیرینی رفت که پیرمرد داد زد خانم چکار می کنی الان تازه گرفته بود ی زن خشکش زد شیرینی رو تو ظرف انداخت حجابش رو بیشتر کرد نگاهی شرم گین به پیرمرد کرد و گفت ببخشید بچه ام خواست اگه گرسنه نبود هیچ وقت بر نمی گشتم. پیرمرد یکدفعه متوجه اشتباهش شد زن بچه اش روبغل کرد در حالی قطرات اشک رو ی صورتش جاری شده بودبا خودش گفت خدایا ؛خدایا؟سرش رو پائین انداخت؛ پیرمرد سینی شیرینی روگرفت و دنبالش رفت و حیران از کاری که کرده بود ؛گفت بفرمائید خانم ؛ نمیدانسم. ؛
زن تمام غرور ش شکسته شده بود قدم هایش را تند تر کرد نمی خواست پیرمرد بیشتر ازاین اشکهایش را ببیند پسرک از روی شانه زن دستش را به طرف سینی شیرینی درازکرد پیرمرد شرمسار دور شدنشان را نظاره می کرد.
نورکردی...
ما را در سایت نورکردی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 12